تبليغاتX
Just metal
Just metal
خواب
      خیلی وقته که کسی دست به گیتارش نزده 

          روی گیتارمون خاک نشسته , این بلاگ هم به خواب رفته

 

                                          !!!  Wake Up !!!

                                      RocK The Guitar bro

 

                                  

2 نوشته شده در  ساعت 1:55  توسط فرزاد | 

نمی خوام جا بزنم    

  ComminG SooN ....!!!

 

2 نوشته شده در  ساعت 1:35  توسط فرزاد | 
خودنگاری کوتاه یک خوره ی موسیقی از وضعیت گوش هایش

اواخر جنگ بود در برابر رنج و ملال و وحشت آن روز گارهیچ چیز برای لذت گوش وجود نداشت ..تلویزیون 2 کانال داشت با برنامه هایی از ساعت 5 عصر تا 11 شب که برای افسردگی آن نسل وحشت زده کافی بود .ویدئو جرم بود .حمل نوار کاست موسیقی پاپ جرم بود.ماهواره رویایی ژول ورنی بود کامپیوتر را می شد فقط در عکس دید اینتر نت که هیچ .کتابهایی هم که بازار می رسید بهتر از کیهان و اطلاعات نبود.تکلم با جنس مخالف جرم بود نزدیک محل ما کمیته زنجان یادآور خاطراتی ست که 40 سال دیگر برای نوه ها باور نکردنی جلوه خواهد کرد.از همه روحانی تر فضای مدرسه راهنمایی و دبیرستان بود که گاهی حال و هوای گوانتانامو و آشوویتس را پیدا می کرد.وصف شدت کتک هایی که آن زمان در ان دوره فقط برای شلوغ کاری می خوردیم برای نسل بعد از من که حدودا متولدین بعد از سال 1356هستند باورکردنی نیست . فقط یکبار در مدرسه فرزین در خیابان سلسبیل به جرم زیاد کردن گرمای بخاری نفتی که رو به خاموشی بود دم دفتر توسط ناظم وقت 80 ضربه شلنگ خوردم محل فرود آمدن شلنگ تا جایی که در تحمل فرد بود در کف دست سپس کمر به پایین تنه و بعد از زانو زدن فرد در پشت او بود.فقط بدن من که بر اثر ورزش زیاد قوی شده بود می توانست در برابر این نوازش ها دوام بیاورد وگرنه خیلی ها با همان نوازشهای اول زار می زدند . کار نسل ما که بعد ها نسل سوخته نام گرفت (من با این اصطلاح مخالفم چون همه ی نسل ها سوختند ) عزاداری (تعداد زیادی از بهترین دوستان همکلاسیها کشته شدند) و یا ایستادن در صف نفت ونان و گوشت و رو غن وبرنج و شیر و ...بود .وقت مدرسه که می شد جایمان را در صف به برادر دیگر که از مدرسه آمده بود می دادیم و به کلاس درس مشرف میشدیم .بعدا سعی کردم جبهه هم بروم تا عیش تکمیل شود اما چون برادر بزرگه اسیر بود و سن من هم زیاد نبود گوشمان را پیچاندند یادم هست مجتبی بغل دستی من گفت من میرم .عملیات مرصاد بود با لبخندی بر لب رفت و 3 روز بعد با شکافی در گلو برگشت .

این مقدمه را گفتم نه اینکه دوباره بازگو شود قوم ایران اهل فراموشیند بلکه مقدمه ای باشد بر شرح لذت ما از موسیقی در آن سالها .از انقلاب که چند سالی گذشت گذشت تهرانیها خیلی زود به موسیقی پاپ زمان شاه نوستالوژی پیدا کردند شوهای رنگارنگ و ویدیو طلا و جواهر شده بود چیزی هم که از کالیفرنیا می رسید یارای عرض اندام با پاپ زمان شاه را نداشت.داریوش و گوگوش که شاه و ملکه پاپ بودند مقامی اسطوره ای پیدا کردند مخصوصا داریوش که برای دبیرستانی هابه یک انسان کاریزما و یک شبه فرزانه تبدیل شده بود داشتن عکس هایش افتخار بود و ترانه ی آهنگ هایش برای خیلی ها آیه روشنگری و وحی منزل بود.در این زمان معین ظهور کرد که سلطان بلا منازع پاپ دهه 60 شد اما به خاطر اهنک های عاشقانه های صرف مثل گوگوش بر شخصیت جوانها بی تاثیر بود.بگذریم جز موسیقی سنتی که بعد از انقلاب به خاطر ممنوعیت بقیه سبکها رشد کرد موسیقی بسان روسپی پیراز کار افتاده ای بود که روزهای جوانی اش را در ذهن مرور می کرد و به حال جوانانی که از سر شهوت درب خانه اش را می کوبیدند می گریست.

خب دراین شرایط برای امثال من که خوره موسیقی هستیم واز کودکی با الویس و تام جونز و بانی ام و داریوش و گوگوش بزرگ شده بودیم چیز مناسب تری لازم بود تا سختی آن روزگار برایمان آسان شود گروه های خارجی محبوب ان روزها کارهایشان را بیشتر از SW2 می شنیدیم یا به دلیل فقدان ضبط 2 کاسته مناسب با کیفیتی بد از این دست به ان دست می شد .
سال آخر جنگ بود که من کم وبیش با موسیقی هوی متال آشنا شدم و خدا می داند از شنیدن موسیقی هیولاهایی مثل DIO.DEEP PURPLE. Annihilator. alice Cooper. SLAYER .Cannibal Corpse . war lock .Kreator . Tiamat Meatloaf. Megadeth . Omega . Overkill . Morgoth . Nirvana . Obituary SODOM Iced Earth Fight Foreigner Fear Factory Death Deep Purple BLACK SABBATH .RAIN BOW .IRON MAIDEN.WASP.SAVATAGE.چه حال و روزی پیدا کردیم چون ما به کارهایی عمیق وسنگین و خاص نیاز داشتیم وتا آن زمان تصور می کردیم قوی ترین و حرفه ای ترین باند های غرب گروه های سبک هارد راک هستند غافل از اینکه هیو لاهای موسیقی غرب در سبک های مختلف متال هستند

اواخر جنگ بود یک گروه خوره موزیک بودیم که دور هم جمع می شدیم وجه مشترکمان هم گوش و نت و معرفت و بد بختی بود .یادش به خیر با روح انگیز ترین باند آن زمان یعنی depeche mode آشنا شدم که به طرز عجیبی بر شخصیت من تاثیر خوبی داشت.sade adu شاید تنها خواننده ی زنی بود که صدا و سبکش برایمان قابل پرستش بود.(البته الان مرضیه و لیزا جرارد ملکه ی صدای دنیای ماست) gary moore خدای گیتارمان در راک بود .اواخر جنگ بود که با هیولای هیولاها یعنی JUDAS PRIESTآشنا شدم در حقیقت judas priest مثل پادشاهی بود که میان افسران آمده بود وقتی جوداس پریست می شنیدیم اندوه و خشم و عقده های عمیق نسل جنگ زده و محروم خود را فراموش می کردیم و واقعا نیرو می گرفتیم و شارژ می شدیم دومین گروه PANTERA بود که رسما بی رقیب بودند سومین گروه ُTESTAMENT که یگانه ی دوران خود بودند و هستند و چهارمی NAPALM DEATH که گمان می کردیم این یکی با سبک بی نظیرش HARD GRIND CORE نهایت سهمگینی و صلابت و حرفه ای گری متال باشد .

آن زمان فقط موسیقی بود الان هم فقط موسیقیست و تا رنج هست موسیقی هست و موسیقی برایند انسان است در فرایند رنج .رنجی که همه از جهل است.وقتی در حال نوشتن این یادداشت بودم از خودم پرسیدم اگر بخواهی احساس آن سالها را در جمله ای به نسل بعد از خودت منتقل کنی جه می گویی ?


می گویم :کاش به دنیا نمی آمدم.

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 23:25  توسط فرزاد | 
درد ...

بابا ، درد ، دارد . . .

.
من ، درد ، دارم . . .
.
ما ، درد ، داریم . . .
.
درد برای موجودات زنده است . .

این حق ماست که بدانیم ، چرا درد داریم . . .

این حق ماست که بخواهیم ، درد ، نداشته باشیم . . .
.
ما ، بنده ی خدائیم ، ، ما به او درد دادیم ، او نیز به ما درد داد . . .

ما درد میکشیم ، به ما درد میدهند ، و ما همواره میکشیم . . .

ما درد میدهیم ، همواره ، بعضی ها میکشند ، بعضی ها می کشند . . .
.
ما درد داریم ، برای سالهای دور خود نیز اندوخته ایم . . .

اما . . .
.
می خریم . . .

درد شیرین را . . .

کیست اینجا ؟ بی درد مانده ؟ بی غم و اشک و رنج . . . ؟

ما . . .
.
داریم . . .
.
پس دگر . . .
.
خود . . .
.
برای خود . . .

دلیلی نیست ، درد ناک باشیم . . .
.
من مرده ام . . .

شاید . . . ؟
.
فرق من با زندگانی . . .

تنها ، رنگهای زندگیست . . .
.
تولد مرگم نزدیک است . . .

چند روز مانده . . .
.
به پایان فصل آتش . . .
.
وقتی دنیا سه مداد بیشتر برای نقاشی ندارد . . .

زرد . . .  
قرمز . . .  
نارنجی . . .

من . . .
.
سر بر خاک نهادم . . .
.
سر بر کره خاکی . . .

تا درد را تجربه کنم . . .
.
درد شیرین زندگی . . .
.
درد شیرین دوست داشن . . .
.
درد شیرین بارون . . .
.
درد من . . .
.
ببار . . .
بالاخره امید زندگی بیدار شد ! به ادامه دادن !
&
 To Be Continue
...

2 نوشته شده در  ساعت 21:27  توسط فرزاد | 


این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم ، بلکه از صبح عزل با قلم نور نوشتم ! حقیقت نه به رنگ است و نه بو ، نه به هی است و نه هو  ، نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو ! گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم ، تا کسی نشنود این راز گوهر بار جهان را ! آنچه گفتند ، سرودند ، تو آنی ! خود تو جان جهانی ! گر نهانی و عیانی ، تو همانی  که همه عمر به دنبال خودت ناله زنانی . تو اسرار نهانی !همه جا تو ، نه یک جای ، نه یک پای . همه ای ، همهمه ای ، تو سکوتی ، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی ! به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی  ، در همه افلاک  بزرگی ، نه که جزیی !نه چون آب در اندام سبویی !


بخودآی ، تا به در خانه هر کس ننشینی و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی  ! بخودآی

                                                           - - - - - - -

سلام . امیر جان ممنون که سر میزنی به بلاگ !

بالاخره بلاگ ۲ ساله شد !  منم ۲۰ ساله !

موفق باشید !

 

2 نوشته شده در  ساعت 13:24  توسط فرزاد | 
 
زندگی را مردم پیشین خورد و پوش و لذت آغوش میدیدند.
هی فلانی زندگی شاید همین باشد.
من گمانم زندگی باید همین باشد.
زندگی شاید همین باشد.
من که باور کردم باید همین باشد.
 
2 نوشته شده در  ساعت 21:15  توسط فرزاد | 
دوباره سلام
سلام به همگی
      یادم یه روزایی که دلم می گرفت میومدم مینوشتم !
        الان دیگه شده یک کلبه متروکه ! خودمم فقط میام نگاهش می کنم !
           با تنهایی انس گرفتم !  همدمم شده یک گیتار !
              از استاد خوبم ( آقای نوریک میساکیان ) تشکر می کنم که تحملم می کنه !
                                راستی سایت آقای نوریک رو حتما ببینین !
                   tempo 300    وای!!!   کف کردم ! نگاه کن می فهمی چی میگم !

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 23:19  توسط فرزاد | 

 

 

کنسرت گروه آتشباد به همراه گروه آرپی: (آتشباد نام جدید گروه "آوای مردمی" یا همان Public

Voice سابق است که آلبوم راک "فرار از تاریکی" را توسط آوای باربد منتشر کرده اند.) رضا خلیلی:

گیتار الکتریک ارسلان پرویزی: گیتار بیس سام نظری: کیبورد و فلوت بهمن خلیلی: درامز علیرضا تهرانی:

خواننده امیرعطا تقی نژاد: خواننده پوریا پورداخلی: خواننده بهنام مجلسی: گیتار الکتریک (نوازنده

میهمان) مدیر برنامه: فرهاد بهروزی - فواد شریفیان تهیه کننده: بهنام مجلسی - مژگان انصاری تاریخ

اجرا: 1386/3/1 (یکم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش) زمان اجرا: 19 الی بیست و یک

مکان اجرا: تهران - میدان تجریش - خیابان دربند - کاخ سعد آباد - تالار ایوان عطار با مجوز اداره

فرهنگ و ارشاد اسلامی استان تهران و مرکز موسیقی مراکز فروش بلیط: - تهران: آدرس محل فروش

تلفن فروشگاه لورکا (مرکز اصلی فروش): کوی نصر - بازار بزرگ نصر - طبقه همکف - لاین جنوبی -

پلاک 205 88288105 ققنوس: میدان تجریش - روبروی سینما آستارا - پاساژ حیدریان (تحویل

رایگان) 22728007 شهر کتاب نیاوران: ضلع جنوبی پارک نیاوران 22807010 صوت و تصویر

پایتخت: میرداماد - مجتمع کامپیوتر پایتخت - طبقه همکف - پلاک 14 88788553 خانه کتاب شهرآرا:

خیابان شهرآرا - پلاک 43 72و66901270 شهر کتاب ابن سینا: شهرک غرب - خیابان ایران زمین -

جنب فرهنگسرای ابن سینا 88089594 استریو زند: خیابان کریم خان زند - بین خیابان ایرانشهر و

ماهشهر 88302841 سیاه و سفید: میدان انقلاب - جنب سینما بهمن 66971603 کافه گودو: خیابان

انقلاب - چهار راه فلسطین - پلاک 1027 66415444 - کرج: آدرس محل فروش تلفن جهان پرتو:

خیابان اصلی گوهردشت - بین هشتم و نهم - پاساژ ایلخانی - طبقه همکف 4429665 فروشگاه پی:

رجائی شهر - بلوار موذن - ابتدای جهازیها 4443658 کافی شاپ ایستگاه بعدی: خیابان درختی - میدان

عطار - مجموعه زندگی 3504807 قیمت بلیط: 9000 تومان با تشکر از امیر داوری منبع سایت

 متال هد   http://www.metalhead.ir

2 نوشته شده در  ساعت 17:11  توسط فرزاد | 
. . . . . . . . و باز تنهایم . . . . . . . .

سلام. امید وارم جال همه خوب باشه !!!

                        همه ما لیاقتمون همون چیزیه که داریم !!

                                             خودمون باعث کمبود هامون می شیم

                         خودمون باعث رفتارهایی می شیم که شاید انتظارشو نداریم

                                             فقط می تونم بگم متاسفم

 

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دين زرتشت پاک

چه شد ملک ايران زمين

کجايند مردان اين سرزمين

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر ديد و پرسيد از حال ما

چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان

کجايند ميران سر مستتان

چه آمد سر خوي ايران پرستي

چه کرديد با کيش يزدان پرستي

به شمشير حق ، نيست دستي

که بر تخت شاهي نشسته است

چرا پشت شيران شکسته است

در ايران زمين شاه ظالم کجاست

هوا خواه آزادگي ،

پس چرا بي صداست

چرا خامش و غم پرستيد، هاي

کمر را به همت نبستيد، هاي

چرا اينچنين زار و گريان شديد

سر سفره خويش مهمان شديد


چه شد عِرق ميهن پرستيتان

چه شد غيرت و شور و مستيتان

سواران بي باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج مي شود

جوانمرد محتاج مي شود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نيست بانگ دعا

چرا حال ايران زمين نا خوش است

چرا دشمنش اينچنين سر کش است

چرا بوي آزادگي نيست، واي

بگو دشمن ميهنم کيست، هاي

بگو کيست اين ناپاک مرد

که بر تخت من اينچنين تکيه کرد

که تا غيرتم باز جوش آورد

ز گورم صداي خروش آورد

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

2 نوشته شده در  ساعت 18:3  توسط فرزاد | 
اون مرد تنها منم ضخمی تر از همیشه !!!

 

   یک مرد تنها بدون هیچکس

                  داره می خونه تا اخرین نفس !!!

  جونی نداره واسه ادامه

                                                         لحظه مرگش تو قصه هامه 

  راهی نداره برای رفتن

                                                          تنها گریزشه تنها نشستن !!!

  اون مرد تنها غرق تو رویا

                                                            نداره امیدی به امروز و فردا !!!

  ***

  یه فانوس خاموش همراه شبهاش

                                                            اونم داره میمیره اروم و یواش

    توت تاریکیه دنیاش تنها میره

                                                            یک روزم با غم هاش تنها میمیره !

  واسه سردی وجود تو

                                                             اون یه دریا غم تو چشماش نشسته

  درداشو می خواد داد بزنه

                                                               ولی حالا یه کوه غم لبهاشو بسته !!

***

  آره اون مرد تنها

                                       داره واست می خونه

  دردهاشو بهت میگه

                                       اگرچه که میدونه

  حتی تو خوابم اونو

                                       کسی خندون ندیده !!!

  اون مرد تنها منم

                                       ضخمی تر از همیشه !!!

  درختی تنها و خشک

                                      بی بته و بی ریشه !!!!

 

                                                             کاری از گروه هتک

                                                        سال نو مبارک

2 نوشته شده در  ساعت 12:40  توسط فرزاد | 
باز هم سلام

بيش از اين ها آه آري بيش از اينها مي توان خاموش ماند ....

سلام

خوبین !؟ ببخشید این مدت نت نداشتم ! انقدر مشکلات زیاد شده که نمی تونم سر وقت آپ کنم !

از دست همه گلایه دارم ! از همه دنیا ! خسته تر از همیشه ! خسته از همه !

 می خوام بخوابم تا ابد ! شاید خستگیم در بره !؟

 

2 نوشته شده در  ساعت 15:54  توسط فرزاد | 
دوران جهالت
  شاید قدیما فرهنگ بالایی داشتیم ولی در حال حاضر داریم می رسونیمش به زیر صفر !

                             متاسفم !  

                                              زندگی واقعا برام سخت شده ! نمی دونم چی کار کنم !؟

                              یه حس بد داره مثل خوره وجودمو می خوره !

 

2 نوشته شده در  ساعت 14:7  توسط فرزاد | 
کارو - کفر نامه

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد
دگر حشيش و گرس و بنگ آرامم نمي سازد
باري بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فرياد رعد آسا زنم
فرياد بر گويم خدايي نيست!
خدايي كه فغان و ناله هايم در دل او بي اثر باشد
خدا نيست
خدا هيچ است!
خدا پوچ است!
... خدا جسمي است بي معني!
"خدا يك لفظ شيرين است"
من اينك ناله ي ني را خدا خوانم
من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم
خداي من حشيش و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!
و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟
"عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
شب است و ماه ميتابد
ستاره نقره مي باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند
ولي من ديده ام
كه نامردان به از مردان
((از خون جوانها،كاخها ساختند))!
تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد
من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
ولي من ديده ام
چشمان شهوت ران فرزندي
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزيد!
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!
خداوندا...
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
"غرورت را"
به زير پاي به هم ريزي
و
شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نمي گويي!
خداوندا...
اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
زمين و آسمان را كفر مي گويي
نمي گويي!
خداوندا...
اگر با مردم آميزي
پس روزي ز پيشاني عرق ريزي
زمين وآسمان را كفر مي گويي
نمي گويي؟

 

2 نوشته شده در  ساعت 12:6  توسط فرزاد | 
خاک خونین

 

چون قدم بر خاک خونین داشتی *** بذر غیرت در زمین می کاشتی !

   زهر عشق حق به حمد اویختی*** در رکوعت می به ساغر ریختی !

   قبله تو عشق و مستی قتلگاه *** این مشایخ قبله هاشان بر گناه !

گویمت از هفت رنگان مو به مو *** خرقه پوشان دغل کار دو رو !

سجده بر پست و ریاست می کنیم *** با خدا هم ما سیاست می کنیم !

   کو نشانی که شما اهل دلید *** جملگیتان بر نماز باطلید !

   می چکد شک بر سر سجاده ها *** وای از روزی که افتد پرده ها !

           ما خدایان زیادی ساختیم *** مال مردم را به خود پرداختیم !

   ***

    چون قدم بر خاک خونین داشتی *** بذر غیرت در زمین می کاشتی !

      زهر عشق حق به حمد اویختی*** در رکوعت می به ساغر ریختی !

   ***

   شیر حق برخیز وقت کار شد *** بر سر نی رفتنت انکار شد !

       کاخ ها گردیده مسجد سر فراز *** صد  رکعت تزویر دارد هر نماز !

    ***

سجده در مسجد حسینا مشکل است *** این بنا از دل نباشد از گِل است !

این خسان با مال مردم زنده اند *** جملگیشان بر نماز باطلند !

    دم زِ راه و رسم سلمان می زنیم *** لاف اسلام و مسلمان می زنیم !

          کاشکی از نسل سلمان می شدیم *** لحظه ای یک دم مسلمان می شدیم !

   سجده بر پست و ریاست می کنیم *** با خدا هم ما سیاست می کنیم !

    کو نشانی که شما اهل دلید *** جملگیتان بر نماز باطلید !

      می چکد شک بر سر سجاده ها *** وای از روزی که افتد پرده ها !

              ما خدایان زیادی ساختیم *** مال مردم را به خود پرداختیم !

      چون قدم بر خاک خونین داشتی *** بذر غیرت در زمین می کاشتی !

         زهر عشق حق به حمد اویختی*** در رکوعت می به ساغر ریختی !

2 نوشته شده در  ساعت 20:50  توسط فرزاد | 
 سلام به همه !

 ممنون از دوستان که به من سر میزنین و نظر میدین ! واقعا لطف کردین !

 الان از کافه نادری میام ! خستم , ولی خوب دیگه !  بد نبود ! جای همه خالی !

 جای خوبیه برای حرف زدن و خلوت کردن ! از این به بعد بیشتر میرم اونجا !

 چند تا نکته  :

   -به چیزهایی فکر کنیم که امکان داره به دستشون بیاریم !

   -به کسایی اهمیت بدیم که بدونیم بهمون اهمیت می دن !

   -کسی رو دوست داشته باشیم که بدونیم براشون ارزش داریم !

                                       خلاصه برای کسی بمیریم که برامون تب کنه ! تب که نه !

                                                    اگه مردیم بی اعتنا نباشه نسبت بهمون

                                               به اینا فکر کنیم خیلی چیزها به ذهنمون میرسه !

                    البته این حرف ها به نظر من درست میاد ! اگه نظر دیگه ای دارین بگین !

                                     

                                          

2 نوشته شده در  ساعت 20:5  توسط فرزاد | 
This Way
نفسم پس می رود . از چشم هایم اشک می ریزد . دهانم بد مزه است .سرم گیج می خورد .قلبم گرفته !

تنم خسته و کوفته ! شل! بدون اراده در رخت خواب افتاده ام ! بازوهایم از سوزن های انژکسیون سوراخ است . رختخواب بوی عرق و بوی تب می دهد ! به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه می کنم ! به کندی میگذرد !سقف اطاق را نگاه می کنم که چراغ برق میان آن آویخته !بوی الکل سوخته ، بوی اطاق نا خوش در هوا پراکنده است.می خواهم بلند بشوم و پنجره را باز کنم ،  ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت میخ کوب نگه کرده ! ده دقیقه نمی گذرد.ریشم را که بلند شده بود تراشیدم . آمدم در رختخواب افتادم ، در آیینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شده ام ! به دشواری راه می رفتم  ، اطاق در هم و بر هم است. من تنها هستم !

             این نوشته های هدایت آدمو میخ کوب میکنه !

This Way

2 نوشته شده در  ساعت 21:34  توسط فرزاد | 
نه مثل اینکه از نظر معنا شعرا پیشرفت کردن !

بی‌خود شده​ام ، لیکن ، بی‌خودتر از این خواهم!
با چشم تو می‌گویم : من مست چنین خواهم! ...

من تاج نمی​خواهم ؛ من تخت نمی​خواهم
در خدمتت افتاده ، بر روی زمین خواهم! ...

آن یار نکوی من ، بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی؟! گفتم که همین خواهم! ...

با باد صبا خواهم تا دم بزنم ، لیکن ،
چون من دم خود دارم ، هم‌راز مهین خواهم! ...

در حلقه‌ی میقاتم ؛ ایمن شده زآفاتم
مومم ز پی ختمت ، زآن نقش نگین خواهم! ...

ماهی دگرست ای جان! اندر دل ِ مه پنهان!
زین علم یقین‌ستم ؛ آن عین یقین خواهم

 

------------------------------------------------------------------------------

 

  توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
تابلوی بسته و باز پشت شیشه درو
بعد رفتن ما کافه چی وارونه می کرد

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته
من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شهر
دل دیوونه من هی قدمات رو می شمرد
کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و اون کوچه صدا نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته
من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

هنوز منتظرم توی کافه نادری
کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

رضا یزدانی

2 نوشته شده در  ساعت 23:36  توسط فرزاد | 
سکوت
    تو یک شب تاریک که همه جارو تاریکی گرفته !

     همه خوابیدن ! فقط من بیدارم ! ساعت تقریبا ۳ صبحه ! می شینم روی صندلی !

       برخورد اشک هام با زمین سکوت شب رو بهم می زنه ! 

       نمی دونم کجام ! از یه طرف دوری داره دیوونم می کنه !

        نمی دونم چیکار کنم !

          سکوت آنچنان شکسته می شه که همه از خواب بیدار میشن و من باید تظاهر به خواب  کنم !

2 نوشته شده در  ساعت 19:23  توسط فرزاد | 
حذف محدودیت

 

   حالا می رسیم به اون کوبیدنه !

    جدیدا از یه سری محدودیت بدم اومده !

   موسیقیه راک و متال که داره به طور کلی جلوش گرفته می شه !

   عمرا قدرت این یک کارو ندارین ! یعنی ما متال بازا عمرا نمی زاریم شما یه همچین غلطی بکنین ! از

     قدرت ناچیز شما بر نمیاد ! کی گفته ایرانی باید فقط موسیقی سنتی گوش کنه !؟

    جلوی کنسرت هارو که گرفتین ! چند تا آموزشگاه رو هم که پلمب کردین !

    دیگه چی !؟

    ولی دیگه بیشتر از این جلو نیا  که ......!

    اون وقته که تو میمونی با چند تا متال باز عصبی !

    من اسم این کارو خود خواهی می زارم ! چون یه دولت این آهنگ رو نمی فهمه  می خواد جلوش رو   

     بگیره ! چون متال یعنی اعتراض ! یعنی خواهان آزادی !

    اینجا ما حتی نمی تونیم نظر خودمون رو بگیم چه برسه به آزادی !

     آزادی از نظر من یعنی هر کدوم از اشخاص جامعه بتونن نظر خودشون رو نسبت

     به هر کدوم از موظفان

     این جامعه بدون اظطراب از عواقبش بیان کنن !

     براتون متاسم چون احتمال موفقیتتون برای از بین بردن متال در ایران  0%  هم کمتره !

    اون موقس که تازه قدرت  موسیقیه زیر زمینی به همه ثابت می شه ! واقعا متاسفم ! چیز دیگه ای

     نمی تونم بگم !  حالا می فهمین چرا راک و متال در ایران پیشرفت نمی کنه !؟

     درامر های ما حتی نمی تونن لباس خودشون رو موقع درام زدن در بیارن !

    اول کنسرت S.D.S   بعد اهورا  !

                

     به نقد کافه طهران  :   "    

                                                                      سه شنبه ۴ مهر ۱۳۸۵

                         بسته شدن سالن راحیل تهران و لغو شدن کلیه کنسرتهای شهریورماه 85 به علت نامعلوم      "

                

 

ShiiiiiiiiiiiiiiiiiiiT

 

 

--------------------------------------------

الان نمی تونم زیاد بنویسم ! بید برم جایی !

فقط یه چیزی !

یه دریای بزرگ و کثیف ! با اینکه آب سرده بازم مردم بیخیال نمی شن !

یه نفر تو  آبه ! سنش زیاده ولی آب زیر چونشه !

عمق آب زیاده یا قد اون یارو کوتاهه ؟!

آره مهم نیست . بیخیال

     

                                                

2 نوشته شده در  ساعت 11:4  توسط فرزاد | 

   سلام

   راه نرو ، بدو !!!

     می تونی درکش کنی !؟

    

     ادر حال حاضر هر کاری که بخوای انجام بدی دیر شده !

 

    باید بدویی تا به بقیه برسی !

 

    من با این بیس به این سنگینی چه جوری بدوم !؟

 

    امروز روز خیلی بدی بود !

 

    می تونست از این بد ترم باشه ؟

 

    کدوم دیوونه ای رو دیدین که تا این موقع بیدار باشه و بنویسه !؟

 

    می خوام شاهد تموم شدن امروز باشم و اینکه زندگیم به طلوع خورشید قد میده یا نه !؟

 

    ساعت ۵ صبح می رم مسافرت ! کلی حرف دارم ! گلوم داره می ترکه !

 

     برگردم می خوام از متال بنویسم ! میخوام دولتی که با این سبک مخالف هست رو بکوبم !

 

     فعلا بای

 

     زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب

     روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند

      امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و

     دیروز مردی را دیدم که ....

     خسته ام ،

     گاهی از خودم هم خسته می شوم !

    گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال   هلاک شدن است

  چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه    است را می شنوم

    حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،

     یک جسم متحرک ... از روحم خبری نیست !

     هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش

      حال خوشی ندارم ،

      هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا ازجبر زمانه و یا ...

2 نوشته شده در  ساعت 3:53  توسط فرزاد | 

      من بازتاب یک تصویرم

        نمایی دور

       از پنبه زاری خسته

      که در گرگ و میش صبح

      در سوگ خود نشسته

        باز می تابانم

         کورسوی چشم یک کولی را

          کولی پیری که

         دامن دشت را عصا می کشد

        وسرانجام

        راست و مطمئن

          در عمق  چشمهایم نقش می بندد

               با پوزخندی بر لب.

                          -----------------------------------------------

                                          

     مي نشستم  خسته در بستر
       خيره در چشمان رويا ها
         زورق انديشه ام آرام
         ميگذشت از مرز دنيا ها
           روزها رفتند و من ديگر
             خود نميدانم كدامينم
                آن مغرور سر سخت مغرورم
                   يا من مغلوب ديرينم ؟
                      بگذرم گر از سر پيمان
                         ميكشد اين غم دگر بارم
                             مي نشينم شايد او آيد
                                  عاقبت روزي به ديدارم

 

                        فروغ فرخزاد

                                -----------------------------------------------

         جویایه را خویش باش که

              از این سان که منم

        در تکاپوی انسان شدن

            در میان راه دیدار می کنیم

                         حقیقت را

                           آزادی را

                             خود را

             در میان راه می بالد و

                  به بار می نشیند

              دوستی ای که توانمان می دهد

                 تا برای دی ران معمنی باشیم

                           یاوری این است

                                راه ما

                             تو و من

 

                                                               (شاملو)

2 نوشته شده در  ساعت 23:38  توسط فرزاد | 
سال پیش تو یه همچین روز هایی بود  که  :

خودمو یک آدم تنها می دیدم که تو یه جنگل تاریک داره راه میره !

    کسی نبود تا باهاش حرف بزنم ! چون آدمی نبود ! جنگل اون قدر تاریک و سیاه بود که بعد از ظهر جایی دیده نمی شد !

     تصمیم به نبود خودم  گرفتم! ولی گفتم شاید کسی راهشو گم کرد و اومد !

 بعد از چند روز یه نفر اومد ! بهم گفت شاید تو کوری ! قبول نکردم !

    مثل من شد !  بعد کم کم زبون بقیه موجوداتو به من یاد داد !

    حالا می تونم چند تا از اون موجوداتو تحمل کنم !

      خود اون فرد وقتی باهامه از بودنش لذت می برم!

        چند تا از موجوداتم هستن که با منن ! اونا هم می خوان زبون منو یاد بگیرن !

      شاید به دردشون بخوره !

        اون فردی که با من بود اولین نفری بود که تولدمو بهم تبریک گفت !

                   مرسی ! خیلی لطف کردی !

ولی خیلی جالبه ! کسایی که مولد من بودن هنوزم زبون منو نمی فهمن !

شایدم مشکل از منه ! که همه نمی تونن منو درک کنن !

     ولی اگر همین دوستای الانم نبودن من زنده بودم ؟!

          اگر نبودن الان غصه اینو می خوردم که ۱ سال دیکه ام گذشت و من متاسفانه

                                                  زنده ام !   

     البته نمی گم علاقه ام به مرگ به کل از بین رفته !

         ولی وقتی میبینی برای ۲ یا ۳  نفر مهمی می خوای باهاشون باشی !

      آ.. مرسی که به فکرم بودی ! مرسی که اصلا یادت بود ! اولین نفر و اون فرد تویی !

   آراد توام خیلی لطف کردی ! ممنون ! عطر خوش بوییه !

خوش باشین !

فعلا بای !   

این لینک یه اهنگ خیلی قشنگه ! متال ایرانی ! حتما دانلود کنین !

                           گروه آوار - آهنگ طلوع اجباری

 

----------------------------------------

 من گریه کردم بی صدا

 نالیدم از دست خدا

 کفر گفتم به غرور

 زیر رگبار دعا

 

2 نوشته شده در  ساعت 11:4  توسط فرزاد | 
ميگردم هنوز به دنبال سايه هامان
سايه هائي دست در دست
در دل ديوار كهنه

يادم آمد سالها پيش
در نگاه سايه ها آفتاب بود
يادم آمد انگار
دﻳو ﺑﻳداد زمان خواب بود

اكنون ميگذرم
بنگريد اي سايه ها مرا
دستهايم خاليست

اكنون پير و محزون

كجائيد اي همنشينان يادها . . . لحظه ها . . . ديوارها

 

***

از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باريتغالا
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه يوسف ره برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت بر نگشت

قرن ما رو زگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبيها تهيست

صحبت از پزمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش جشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است 

 

***

باز هم صبح شد !                  گریه ها شروع شد !

چشم هام باز شد !                  دردهام شروع شد !

برگها زرد شد !                          سرما شروع شد !

 آبی زرد شد !                           عشقم گم شد !

بزارید بمیرم !                                       آخه صبح شد !

نمی خوام ببینم !                                                بازم صبح شد !

سفید پوشا !                                                      دور شید از من !

سیاه پوشا !                                          باشید با من !

برگ های من !                                         دیگه ریخته !

موهای من                                   از دم سفیده !

بزارید بمیرم!                                  آخه صبح شد !

نمی خوام ببینم !                              بازم صبح شد !

باز هم  ........

باز هم .....باز هم !

این متن یکی از اهنگ های متال ایرانیه !

اسم گروه رو یادم نمیاد !
 

2 نوشته شده در  ساعت 1:57  توسط فرزاد | 
خبر ! آره بازم کنسرت !

 گروه اهورا یکی از قویترین گروههای متال زیرزمینی ایرانی در تاریخ 28 شهریور

 1385 دست به اجرای کنسرت خواهد زد. این اجرا در ساعات 7 الی 9 شب در

 سالن راحیل صورت خواهد گرفت و گروه قطعات آلبوم خود را اجرا

 خواهند کرد.   برای اطلاعات بیشتر به سایت رسمی اهورا مراجعه کنید.

من شماره هایی رو که می تونین توسطشون بلیط تهیه کنینو براتون می زارم !

۲۲۲۵۳۷۶-۰۲۱

۲۰۰۰۴۰۰-۰۲۱

۲۹۳۵۵۰۶-۰۹۱۲ 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالگرد بلاگم مبارگ !  این گورستان متعلق به همه شماست !

2 نوشته شده در  ساعت 21:14  توسط فرزاد | 
سهراب فراموش نخواهی شد !

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است
هردم اين بانگ برآرم از دل
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

===============================

ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دست‌ها پاها در قير شب است .

در جواب شما   :  )-:

 من اینجا فقط برای خودم می نویسم !

یه دوستم دارم که تا ابد باهامه !

2 نوشته شده در  ساعت 17:28  توسط فرزاد | 
  

...و دلم بود که می گفت به جايی برويم

   به جهنمکده ی گرم خدايی برويم.....    

   سلام

گفتم این آپ رو با شعر شروع کنم !

به این وضع دارم عادت می کنم ! انطظار ندارم کسی در برابر کار اشتباهش معذرت بخواد ! انطظار تشکر در برابر کاری که می کنم و ندارم ! نمی دونم باید انطظار داشته باشم که منو دوست داشته باشند یا نه ؟!       (  به جوابم رسیدم ! ۱ نفر هست که منو دوست داره !!! منم خیلی دوسش دارم !  )

--------------------------------------------------------------------------------

 

  Fed up  ****   بیزار

 

 

I'm fed up yeah I'm fed up  ****    دل خسته ام آره دل خسته ا م 

With the humdrum of the war  ****       از هیاهوی جنگ  

 

I'm going deaf yeah I'm going deaf  ****   دارم کر می شم آره دارم کر می شم 

Leave me alone I can't stand anymore  ****نمی تونم وایستم ، منو تنها بزار 

 

I hate the pride of victory  ****از غرورپیروزی متنفرم 

Where be upon my badge of honor   ****  آنجایی که نشان افتخار روی گردنمه 

There is no use in my room  **** اینا تو اتاقمه و به هیچ دردی نمی خوره

But it get raped around my world  **** اما داره به دنیایه من تجاوز می کنه  

 

Master of a new order  **** فرمانده ای که دستور تازه می ده

Which where a poor soldier  ****خودش قبلا یه سرباز بیچاره بوده 

 

Don't stand against my world   **** مقابل دنیایه من نایست 

Cause you goanna   be the cheap looser   ****چون بازنده ای ومحکوم به شکستی  

 -------------------------------------------------------------

خبر فوری با کمی تاخیر  !

 

2 نوشته شده در  ساعت 20:26  توسط فرزاد | 

فکر نکنم نیازی به توضیح باشه !

            

حالمان بد نيست، غم کم مي خوريم

کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

هوایی خواهم صحرا می دهند 

پس چه خواهم من در این دنیای دور ؟!

...... بقیش دیگه به مخم نمی رسه !  

من الان فقط ... رو می خوام !

******

 

جنگ تموم شد ! به همه تبریک میگم ! ولی این نتیجه شعارهایمان نبود !

 

2 نوشته شده در  ساعت 23:25  توسط فرزاد | 
پیشگاه مرگ !!
آن زمان که نقس آخر را از رییه خود بیرون میریزی !

   وآن لحظه که سر بر زمین می گذاری و بلند نمی کنی !

     آهی می کشی و روحت از جان جدا می شود !

           حالا به کجا میروی ؟!  پس به یاد اور اعمالت را !

                    اعمال درست و نادرستت را به یاد اور  !

                              براستی ما چگونه بوده ایم ؟!  گناهکار یا بی کناه ؟!

                                                       هر کس خود خداییست برای ارزیابی خود !

 

-------------------------------------------------------------

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

دکتر علي شريعتي

-------------------------------

 

    شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را ... كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر نبود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت ... گم كرده ام خويش را ... گم مي كنم خويش را ... بين گفتن و انديشيدن ... بين گريزو ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست ... هر بار كه خود را بين دو فاصله  وا مي اندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم ... چرا تو هيچ وقت تو نيستي ؟ ... من يه دست گم شده نيستم ... من همان نيستم كه تو گفتي ... زودتر از ان كه پرواز كني پريدي ... من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران ... و « تو » تو نيستي .. به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟ من به تو احتیاج دارم ! پس یادمان یکدیگر را رها نکنیم !

چون می ترسم  مرا رها کنی و من در این میان گم شوم !

زیرا خانه ای نیست تا راهش را پیدا کنم !

 

2 نوشته شده در  ساعت 22:9  توسط فرزاد | 
!! Unname Feeling !!
فکرشو بکن تا ساعت ۲:۳۰    ٍ   ۳   صبح بیدار بمونی ! بخاطر اینکه همه چیو تموم کتی !

   برای اینکه همه راحت زندگیشونو بکنن !  تا دیگه مزاحم کسی نباشی !

    بعد با چشمای خوابالوو میری تو اشپزخونه !   یه چاقو نمی تونی پیدا کنی !   

     واقعا خنده داره !  بد شانسی تا چه حد ؟!

                                 چی می شد این خواب به واقعیت تبدیل می شد ؟!

      الان نه لازم بود بیاین اینجا  !  نه چرت و پرتای منو تحمل کنین !  

 سرنوشتمان مرگ است !  چه پرنده باشیم !  چه خر خاکی ! چه ان بازیچه ای که در این میان قربانی خواسته های ما می شود ! من نام ان قربانی را  الاغ می گذارم ! زیرا با مرگ می توان سرنوشت را عوض کرد و قریانی نبود !

 کوچه ها باریکن *  دکونا بستس !  خونه ها تاریکن  *  طاقا شکستس ! 

  از صدا افتاده تار و کمونچه ! مرده می برن کوچه به کوچه !           

                    خوش باشین !  فعلا بای

 

2 نوشته شده در  ساعت 10:49  توسط فرزاد | 
عنوانو چی کار دارین ؟!
     سلام

  خوبین همگی !؟  راستشو بخواین نمی دونم از چی بنویسم !  این روزا دیگه شاید فقط بشینم از خودم بنویسم !

اگه چیزی میخواین بگین بزارم ! 

باز روزا تکراری شدن !  باز شده مثل قبل !   دوستام که  یکی از یکی بی معرفت تر !

نه زنگ می زنن ! نه هیچی !  حتما خیلی بهشون خوش می گذره !

فقط یه چیزی !  اشکان ! با توام !  من حالم از دروغ به هم می خوره !

می دونم خودمم تا حالا دروغ گفتم ! ولی نه به اندازه تو !  یه چیزایی فهمیدم !  اگه بهم ثابت بشه  شک نکن دوستیمون به هم می خوره !  برام مهم نیست چند وقته با هم دوستیم ! اصلا مهم نیست !

  با همتونم ! به من دروغ نگین !   اگه دوستی با من براتون مهم نیست بگین تا بیخیالش بشیم !

هر چیزی حدی داره ! شما انقدر منو  غریبه می دونین که حتا مشکلاتتونم به من نمی گین !

من هر چی می خوام باهاتون رک باشم  شما بر عکس منین !

                                         حتی واژه خر خاکی هم برای شما زیادیست !

                                          وقتی به من اعتماد نداری دوستیمون به چه دردی می خوره !؟

                                            الان میفهمم  اعتماد به شما اشتباهه !

                                             کدوم یکیتون فکر می کنین دوست واقعی من هستین !؟

                                                  فکر نمی کنم !    اصلا من دوستی دارم ؟!

                          دوستام یا یه چیزی بیشتر از دوست ! نمی دونم اسمشو چی بزارم !؟

                            آراد و  آ.. و  پوریا و سروش و رامین !

 

 

        اها !  امروز بحثمون در باره مردم لبنان باشه  بهتره !  مردمی که مهم نیست کی هستن !

کدومشون گناهکاره !  دینشون چیه !؟

فقط باید بمیرن !  هیچ راهیم ندارن !  تا کی می خوان دفاع کنند ؟! روز به روز ضعیف تر می شن !

بازم می بینیم که عدالت داره روز به روز  کمتر میشه !  میشه گفت داره از بین میره ! شاید هم رفته !

شک نکنین نوبت به ما هم می رسه ! 

 گناهشون معلوم نیست !   اگه من اشتباه می کنم بهم بگین !

 یعنی بین این همه ادم یکیشونم بی گناه نیست !؟   اگر باشه چی ؟!   اصلا اهمیتی داره ؟!

 به نظر می رسه هیچ اهمیتی نداره !  

                   موفق باشین !  مرسی که هنوزم به من سر می زنین ! 

                                                                فعلا بای

 

       

 

 

... خدايا چگونه بنگرم اشک هاي کودکي را که در جستجوي مادر ، با دستان نحيف خود ، آوارها را مي کاود

و چگونه تسکين دهم مردي را ، که ديگر هيچ کس را ندارد ، و چگونه تاب آورم نگاههاي ملتمسانه مادران را ، به گهواره هايي که اينک سراسر خون است . ديگر بوي گلهاي بهاري به مشام نمي رسد ، عطر خون فضا را آکنده است . مردان آرزوي مرگ دارند تا به عزيزان خود بپيوندند . هيچ کس را تاب سخن گفتن نيست . اينک اينجا همه با چشمهاي خود سخن مي گويند ... و تنها يک پرسش دارند :

به راستي اينگونه سرنوشت ، مستوجب کدامين گناهمان بود ؟

2 نوشته شده در  ساعت 14:58  توسط فرزاد | 
 

delnobahar

delnobahar

Nosrati multi media learning
.

افراد آنلاين: نفر